![]() |
![]() |
|
|
گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی من که دیدن ندارم... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی ببینی که چی؟! من دیگه اون آدمی که تو میشناختی نیستم..... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی من الآن سر تا پا نفرتم... همه ی وجودم نفرته و می خوام این نفرت رو بین همه پخش کنم.... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی..... **** گفتی میخوام آخرین خاطره ات از من همون آدمی باشه که تونست یه روز خوب و شاد رو برات بسازه باشه... گفتی کابوس گریه هاش ۳ ساله که شب و روزعذابت میده...نمیخوای گریه های منم کابوس شبهای تارت بشه.... ******* گفتی کجایی؟ گفتم جهنم! گفتم آدم شکسته که دیدن نداره!!!.... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم دلم شکست.... فکر میکردم برات خیلی مهم تر از این حرفا باشم..... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم دیگه مهم نیست... نمیخوام گریه هام کابوست بشه.... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم..... ********** اومدی ...حرف زدی... حرف زدم... حرف زدیم.... میخواستم کمکت کنم... میخواستم دستتو بگیرم... میخواستم چشاتو باز کنم... میخواستم..... و چه احمق بودم که فکر میکردم توانستم.......... چرا؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:1 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |