![]() |
![]() |
|
|
این خیلی بده که آدم اونقدر درگیر روزمرگی هاش بشه که نتونه حتی برای سالگرد عزیز از دست رفته اش هم سر مزارش بره!! گرچه مزارش فقط یه یادبوده !!! مهم اینه که با منه ! در تمام لحظه های خوشی و نا خوشی!!!
گاهی فکر میکنم یعنی اونقدری که من این ور بهش فکر میکنم اونم به یاد من میفته؟! یا شایدم اونقدر اونجا دورش شلوغ شده که ..... تو این جند روز خیلی -با بهانه های عجیب غریب - یادش کردم!!!! تو سالن مطالعه بودم که دوستم بهم توت خشک تعارف کرد...همین که مشغول کارم بودم دست بردم و یکیشو گذاشتم دهنم!!! بی اختیار چشمامو بستمو طعم خوش روزای کودکی رو مزمزه کردم!!!! روزایی که یواشکی به مخزن توت خشک هاش دستبرد میزدیمو یه مشت کش میرفتیمو از ترس اینکه مچمونو بگیرن همه شو میذاشتیم تو دهنمون!!!! طعم روزهایی که بود... روزهایی که به سادگی چنان بیتفاوت از کنارشون گذر کردم که هرگز فکر نمیکردم شاید روزی برسه که اینطور حسرتشونو بخورم!!!! مطمئنم که هرگز این بار به این راحتی ها از دست نمیدادمش!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:51 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |