![]() |
![]() |
|
|
- تو يه آدم بي فكرِ بي منطقِ خودخواهي.... تو لياقتت خيلي كمتر از اونه كه بشه فكرشو كرد.... تو حتي لياقت نداشتي آدم بخواد بهت فكر كنه ..... تو در حدي نبودي كه من بخوام براي آيندم رو تو سرمايه گذاري كنم.... - من... - ديگه حرف نزن... - آخه... - آخه نداره... تقصير خودمه... تو فقط بلدي خوب حرف بزني... تو كه ميخواستي اينا رو امشب بهم بگي چرا ديشب اونطور كردي؟! پس كجا رفت عشق من عشق من گفتنات؟!؟! به همين زودي يادت رفت؟!!! مگه تو نبودي ميگفني عمرمي...نفسمي... پس چرا هنوز نفس ميكشي؟! هان؟! چــــــرا؟! - هنوزم... - هنوزم چي؟!!! (هه!!! نفس نفس ميزد.... دختر نمي دونست اين از خشمه يا از ناراحتي.... در هر صورت راهي رو شروع كرده بود كه بايد تا آخرش ميرفت.... راهي كه از مدت ها پيش در صدد انتخابش بود... دير يا زود بايد اين اتفاق مي افتاد... آلان بهتر از 1 ماه ديگه بود... خيلي بهتر.... توي اين بازي مسخره يكي بايد آدم بده صحنه ي آخر باشه.... هر دوشون از مدت ها پيش به اين نتيجه رسيده بودن ، ولي خيلي چيزا اين وسط بود كه نمي ذاشت... يعني اجازه نميداد... اونقدر براي هم عزيز بودن كه دلشون نميومد صحنه آخر رو بازي كنن.... مدت ها بود داشتن بازي رو كش ميدادن كه به صحنه آخر نرسه... صحنه آخر يعني پايان.... يعني خداحافظي... خداحافظي با همه ي خوبي ها و قشنگي ها.... با همه ي مهربوني ها.... و حالا آدم بده ي صحنه ي آخر اون بود... خيلي با خودش كلنجار رفت... خيلي... درد بود... رنج بود.... نه!! عذاب بود... داشت به چيزايي متهم ميشد كه هرگز حتي بهشون فكر هم نكرده بود... اون يكطرفه به قاضي ميرفت..... چرا فكر ميكرد خودخواهيه؟!؟!؟!.... - تو برام خيلي با ارزش بودي!!! خيلي!... به زندگيم روح ميدادي... خورشيد من هر روز به ياد تو طلوع ميكرد... مي فهمي چي ميگم؟!... هنوزم هستي!!! خيلي وقت بود كه به چنين لحظه اي فكر ميكردم... به اينكه ... ولي نميخواستم من كاري بكنم.... نمي خواستم تو رو ، گل قشنگمو ، عزيز دلمو... نه!!! ولش كن! ! ! حالا هم پيش وجدانم سربلندم.... حالا ميتونم سرمو بالا بگيرم و بگم من تا آخرين لحظه به پاش وايستادم... تا آخرين لحظه.... - فقط ميتونم بگم متاسفم... ما خيلي وقت پيش در اين باره حرفامونو زديم... ما نميتونيم در كنار هم... من نميتونم تو رو خوشبخت كنم.... آرزو هاي من با تو پا نميگيره.... - خب ايشاا... ميري با يكي كه آرزو هات باهاش پا بگيره... حالا هم اينا رو براي توجيه خودت ميگي....باشه بگو... هر قدر كه ميخواي بگو... اگه گفتن اين چرنديات راحتت ميكنه بگو... گوش ميكنم.... - .... - ... - (دختر) همين... اميدوارم هر جا با هركس هستي خوشبخت باشي... خداحافظ... - ... - ... - ... - ... *** و باز هم سكوت ... هر دو خوب ميدونستند اين آخرين باريه كه حتي صداي نفس هاي همديگه رو ميشنون... تو لجاجت قطع كردن گوشي هم بايد يكي پيش قدم ميشد... دختر پلك هاشو محكم بهم فشار ميداد تا اشكي كه توي چشماش بود بيرون بياد به آرامي زير لب خداحافظي گفت و گوشيو گذاشت..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 14:37 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |