![]() |
![]() |
|
|
کسی می دونه برای نمره گرفتن از یه استاد پیر نسبتا عقده ای باید چه غلطی کرد؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 8:53 توسط راحله |
|
|
معجزه ی حرف را از یاد نبریم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 دی1385ساعت 11:43 توسط راحله |
|
|
کی می دونه ارتباط کلمات زیر باهم چیه؟!
- سوراخ -لیمو ، ۲ عدد -کلید -شخصیت *** انتخاب لیمو ترش یا شیرین بر عهده ی خواننده ی عزیز! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 دی1385ساعت 1:17 توسط راحله |
|
|
زمان حساسیت روح آدما رو کم میکنه! **** *ای تف به این زمان! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 19:56 توسط راحله |
|
|
به قول راوی :
یه ضرب المثل چینی هست که میگه: بی اعتنایی ما تحت فیل رو هم پاره میکنه... پ.ن: البته خیلی های دیگه هم اینو تایید کردن! منم به اضافه ی بقیه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 14:23 توسط راحله |
|
|
میگن یه سال گذشته.... یه سال از سفری که دیگه درست یادم نمیاد از کی شروع شده بود!.... " تو این یه سال اخیر اونقدر شکسته شده بود که اونی که تو غسالخونه می شستن و اونی که تو قبر می ذاشتن هیچ شباهتی به مامانی من نداشت... شایدم اینه که باور مرگش رو برام سخت کرده..." نمی دونم چرا آدما اینجورین؟! برای بعضی ها ، واژه هایی مثه زوال رو تعریف نمی کنن! هر وقت صحبت از مرگ و این حرفا میشد باورم نمی شد یه روز شیشه ی عمر اونم میشکنه! " در حالی که مریض بود و داشتم آب شدنشو می دیدم ! ولی بازم بود… حقیقتش اینه که واقعا نمی دونم بودنش با مریضی بهتر بود یا تحمل نبودنش…درسته که چیزی در حدود یک سال از اون روز تلخ می گذره ولی هنوز باور نبودنش برام مشکله… باور اینکه دیگه نیست و دیگه نمی تونم نرمی دستاشو حس کنم…" توی این یکسال چه شبایی که خودمو تو آغوش استخوانیش می دیدم! چقدر آرزو کردم که میشد یه بار فقط یه بار دیگه گرمای تنشو حس کنم! هر مادر بزرگی رو که دیدم اونقدر دستو پاشو غرق بوسه کردم که همه از تعجب شاخ در میاوردن! " آخه ، مامانی اگه مادرم نبود ولی برام کمتر از مادر هم نبود… من و خواهرم تو بغل اون بزرگ شده بودیم… هر جای خاطراتم رو که نگاه می کنم هست و حضورشو حس می کنم… هنوز جای دستاش موقع هل دادن تاب رو شونه هامه….". . . . . . . . . هر چی که بود گذشت! فقط اینو بگم که یاد و خاطرش اونقدر برامون زنده بود که خونه ی سرد و خالیش تا همین یه ماه پیش بود ! گرچه خالی بی حضور گرم و سبز اون! می خوام داد بزنم ، فریــــــــــــــــــــــــاد بزنم ، به همه ی کسایی که هنوز بزرگی رو در کنارشون دارن ، قبل از اون که سررسید شکستن شیشه ی عمرشون بشه قدرشونو بدونین! این موجودات پاک و مهربون که گرچه نا پیدا ولی همیشگی، دعای خیرشون پشت سر ماهاست ! یه حرف محبت آمیز ، یه بوسه ی کوچولو روی گونه های چروکیده ، یه تعظیم غرور آفرین در برابر یه عمر زحمت اونا شاید بتونه جلوی یه عمر آه و حسرت رو بگیره.... حسرت یه آغوش پیر و خسته... یه بوسه ی مهر آمیز که روی پیشونی قشنگمون بشینه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:49 توسط راحله |
|
|
شاید واقعا مشکی رنگ عشق باشد! کس چه می داند؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 11:26 توسط راحله |
|
|
ببخشید ها!
ولی اگه آقای عبدالهی یه درصدم احتمال میداد مرگش تا این حد موجب محبوبیتش میشه خیلی زود تر از اینا میمرد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 11:18 توسط راحله |
|
|
آهای!
زندگی مثه پله برقی نیست!
*** شب یلدا هم با اختلاف ۱ دقیقه با شب های دیگر گذشت!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 دی1385ساعت 9:19 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |