تبليغاتX
....§ آی رهگذر ، سلام! §....
سرم داغه!... مثه یه توپ سنگین شده!....

مدتهاست که احساس می کنم دیگران مثه یه احمق نگاهم میکنن!...

"من نه احمقم ، نه بچه!"

مادران و پدران عزیز از نصیحت هاتون ممنون!

پ.ن" لطفا کسی به خودش نگیره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 1:44  توسط راحله | 
رفتم کافی شاپ!

همین طور که به منو نگاه می کردم چشمم افتاد به کافه لاته!

چیز غریبی بود!... فکر نکنم اصلا به شکر نیازی داشته باشه!....  اونی که من خوردم با عسل بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 11:27  توسط راحله | 
یکی از دوستام گفت وقتی داشته می رفته خونه ، بی هموا یه گربهه پریده زیر ماشینش و خود کشی کرده!

گفتم شاید دچار شکست عشقی شده بوده!

بعدش فکر کردم ، گربه ها هم ازدواج می کنن یا همشون حروم زاده اند؟! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 8:36  توسط راحله | 
چرا یه وقتایی حتی چیزای اخ هم مثه عسل برای آدم شیرین میشه؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 17:59  توسط راحله | 
چند شب پیش ها داشتم فکر می کردم به عنوان یه دختر ۲۰ ساله خیلی از خودم کار می کشم....

***

به یه دوستی اینو گفتم ٬ گفت خب نکش!

ولی نمیشه ! آدم وقتی یه سری مسئولیت قبول میکنه باید تا آخرش بره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 9:47  توسط راحله | 
   

بازم زودتر رسیده بودم… مثه همیشه… سر جای همیشگی نشستم… یه کنج خلوت و ساکت که تقریبا به تمام فضا مسلط بود… یه نگاه به ساعت کردم… هنوز 20 دقیقه ای مونده بود… جوان خوش سیمای پیش خدمت خندان اومد جلو…

"- منتظرید؟!"

خندیدم و گفتم: "- مثه همیشه…."

رفت و با یه جاسیگاری کوچولو برگشت… به کاسه کوچولوی عجیب که آروم و بی خیال روی میز بهم چشمک میزد خیره شده بودم… خیلی بیگانه بود… هیچ وقت دوست نداشتم ازش استفاده کنم…

یه نیم نگاه به میز کناری انداختم… دو تا دختر تقریبا هم سن و سال خودم… اونی که پشتش بهم بود رو خوب نمی دیدم…. توی یه گوی دودناک گم شده بود!… حتما اون یکی داشت ماجرای عجیبی رو تعریف می کرد که اینطوری دود از کله اش بلند میشد!...

صدای روبرویی ها رو میشنیدم…. "- آره… آره… بیا… همون خیابون سمت راست!... "

حالا نوبت آقای صاحب کافه بود… خوش لباس ، خندان و سرخوش… مثه همیشه… پشت notbook ش نشسته بود و فکر کنم داشت یه دست دیگه رو میبرد... این کار همیشگیش بود... یه بار موقع حساب کردن فضولیم گل کرد و یه نگاه کوچولو به مانیتورش کردم...

خب همه ی بررسی هامو کردم.... یه ربعی مونده بود.... کلاسورمو باز کردم و یه دسته ورق گذاشتم روی میز... به سختی از توی کیف شلوغم یه خودکار پیدا کردمو شروع کردم به نوشتن... کاری که همیشه توی وقت انتظار میکردم... وقتی می نوشتم دیگه متوجه گذر زمان نبودم... این بار هم مثه همیشه...

غرق کارم بودم که صداشو شنیدم... سرمو بلند کردم... هیچ وقت تو لباس مشکی ندیده بودمش... با لباس مشکی و ته ریشی که داشت چند سالی بزرگتر از اونی که بود ، نشون میداد...آروم پشت میز جای گرفت... وسایلش هم با متانتی عجیب روی میز لم دادند: کیف پولش که کادوی تولد پارسالش بود ، سوئیچ ماشین و مدارکش و... و اون جعبه ی سبز سیگار   Marlboro  ش که همیشه بهش حسودیم میشد!!

نمی دونم چرا اصرار داشت که همدیگه رو ببینیم؟! در حالیکه می دونستم این روزا حسابی سرش شلوغه... به چشماش خیره شدم... یه چیزی کم داشت....

صدای پیش خدمت که منتظر پاسخ من بود توی گوشم پیچید:

"- سفارش همیشگی؟! "

خنده ام گرفته بود ، چقدر اینجا مثه همیشه بود!

"- دوتا کافه لاته ، بدون شکر باشه لطفاً! "

در حالیکه هنوز به چشماش خیره شده بودم ، شروع به صحبت کرد...

 

وای خدای من این چه بوی گندیه.. اینجا چرا اینطوری شده ؟ مگه ساعت چنده؟! حالا که تا بردن زباله ها خیلی مونده... این بوی گند از کجاست؟!

 

نمی دونم چرا هیچی نمیشنیدم....

چشمام گرم شده بود...

هنوز به چشماش خیره بودم... چشمایی که یه چیزی کم داشت....

چشمام هنوزم میسوخت....

همیشه از طرز قهوه خوردنش لذت میبردم... آروم با تمأنینه.... اینبار هم مثه همیشه...

صداشو واضح نمیشنیدم....

چشمام هر لحظه داغ تر میشد....

خیلی سعی کردم تا همه ی حواسمو جمع کنم و ببینم چی داره میگه...

هوا واقعا بد بود.... نمی دونم این بوی گند از جا میومد؟!...

می خواستم فنجون قهوه مو بردارم که بالاخره صداشو شنیدم :"- خب این همه ی اون چیزایی بود که بخاطرش امروز دعوتت کردم اینجا... خداحافظ... دیدار به قیامت... البته اگه قیامتی وجود داشته باشه..."

چرا بلند شد؟! ما که تازه داشتیم گرم میشدیم.... به سمت صندوق کافه رفت...کیف پولش رو باز کرد و صورت حساب رو پرداخت.... مثه همیشه... و رفت.... رفت....

سعی کردم آخرین جملاتش رو به یاد بیارم.... خیلی سخت بود... حالا تازه داشت دو زاریم می افتاد که چی تو چشماش گم شده بود...

 

"- خلاصه اینکه نازنین گفته بیشتر از این نمی تونه این وضع رو تحمل کنه... تهدید کرده اگه تمومش نکنم دست نیما رو میگیره و میرن یه جا که هیچ وقت نتونم پیداشون کنم... نیما پسرمه تازه دو ماهش تموم شده... نمی دونی چقدر دوستش دارم.... حتی بیشتر از خود نازنین... عزیزم متشکرم که این مدت در کنارم بودی.... خب میدونی شرایط نازنین توی این یک سال اخیر طوری بود که.... خب یعنی.... می فهمی منظورمو که... حالا هم با شناختی که از تو دارم می دونم راضی نمی شی که یک خانواده  از هم بپاشه.... خب این همه ی اون چیزایی بود که بخاطرش امروز دعوتت کردم اینجا... خداحافظ... دیدار به قیامت... البته اگه قیامتی وجود داشته باشه..."

 

نازنین ؟!... نیما؟!... نازنین کی بود دیگه؟!... شرایط نازنین توی این یک سال اخیر؟!... گفت نیما پسرشه؟!... چند وقتش بود؟!... ... ... ...

 

                                                    ***

نگاهم به جعبه ی سبز رنگش که روی میز جا مونده بود ، افتاد... جعبه ای که همیشه بهش حسودیم میشد... برش داشتم... هنوز بوی خوش ادکلنش رو میداد... همونی که با هم خریده بودیم... درش رو باز کردم پر بود از لوله های سفیدی که بهم چشمک میزدن....

حالا دیگه کاسه کوجولوی عجیب برام غریبه نبود...

چشمام میسوخت...

گونه هام داغ میشدن...

دونه های درشت عرق از روی پیشونیم سر میخوردن....

چشمام میسوخت...

نمی دونم به خاطر غلظت گوی دودناک اطرافم بود یا به خاطر بازی هنوز واردش نشده ، باخته بودم؟!....

 

 

                        

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 17:57  توسط راحله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم
یکسره موسیقی شاد مینوازد
شاید از این پس
ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم.....


* نگار یعقوبیان

نوشته های پیشین
شهریور 1388
فروردین 1388
دی 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوند ها
دختری از جنس الماس
یه دنیا آرزو....
((((رویاهای قاصدک))))
همنفس
یه سایبون .... یه نیمکت...
فرصتی نمانده...
کاغذ بی خط
سردستان!
غربت
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
دوستانه
یک فنجان چای داغ
من و مرد در آیینه
می اندیشم ، پس هستم
کوچانه
به امید بودن
مرلین ، پسر خدا
دری؛ بر بلندای هرگز!
دختری از جنس باران
بر آب های نیلی شب
Hard Abusive
قاصدک یا پرستو
بپا نیفتی
نگاه آسمان
نمكدون
پس کوچه های ذهنم
MOB RULES CREMATORY
كوچه وبلاگيها
استاد بسیار گرامی : دکتر منصوری زاده
 

 RSS

BAHAR-20.COM

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست