تبليغاتX
....§ آی رهگذر ، سلام! §....

امروز سر کلاس مدار به این نتیجه رسیدم که "من همه رو دوست دارم!!!" همه.... چه اون آدمی که کفش فلان مارک معروف چند ده هزار تومنی پاش کرده.... چه اون دوست عزیزی که با دمپایی میاد سر کلاس.... یا حتی اون عموی هیزی که سر کلاس با اون نگاههای تیزش چشمای آدمو از کاسه در میاره!

به نظرم جالب بود که به این حد از دوست داشتن برسم!

 

*****

بیچاره سحر که مجبوره به افاضات انسان دوستانه ی این بنده حقیر سر کلاس گوش جان بسپاره!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 21:52  توسط راحله | 

 

نمی تونم بگم کار ساده ای بود.... من همیشه می گم آدم با یه سوسکم که زندگی کنه بهش عادت میکنه... بهش عادت کرده بودم... هنوزم درست نمی دونم دوستش داشتم یا نه؟! ولی مطمئن بودم نمی تونم از کنار نبودنش هم به راحتی بگذرم....

توی بدترین شرایط ٬ در لحظاتی که بین موندن و رفتن گیر افتاده بودم ٬ دوستی یه دوست توی تصمیم گیری کمکم کرد... یه دوست که در شرایط عادی یه درصدم فکر نمی کردم همچین موقعی بکار بیاد... یه دوست زیرک که هیچ وقت بهم نگفت چی کار کنم و چی کار نکنم ! ولی در واقع طوری رفتار کرد که یه جورایی خودم تصمیم درست رو بگیرم....

دوست عزیزم !

متشکرم....

متشکرم از بابت بودنت در زمانی که یه نفر می باید می بود و بهم می گفت که چی کار کنم...

متشکرم... به خاطر همه چیز و برای همیشه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 22:21  توسط راحله | 

بالاخره جرئت کردم تو قاب در بایستم و بهش بگم " بهتر نیست تمومش کنیم؟!"....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 19:39  توسط راحله | 

من اصلا آدم سیاسی نیستم ... ولی این موضوع تحریم اقتصادی بدجوری فکرمو مشغول کرده.... تا امروز فکر می کردم اگه تحریم بشیم یه موقعیت عالی برای تولید کننده های عزیز! – مثه آقای پدر– فراهم میشه !.... چون با این تکلیف دیگه جنس از خارج وارد نمیشه و در نتیجه میزان تقاضا برای تولیدات داخلی بالا میره و.........

ولی امروز یه روی دیگه سکه تحریم رو هم دیدم... پدر همکارم که دیالیزیه همه ی لوازم و مواد مورد نیازش از آمریکا وارد میشه.... موادی که هر 6 ساعت یه بار مورد نیازشه...

حالا واقعا این جناب تحریم تکلیفش چی میشه ؟!؟!؟!؟!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 13:36  توسط راحله | 

 

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 23:32  توسط راحله | 
 

خدا انسان را آفرید.....

                     انسان پول را آفرید....

                                          پول از خدا بالاتر است....

 

 

 ****

پ.ن:ب نقل از یه ضرب المثل -فکر کنم هندی- که از سحر تا حالا حسابی فکرمو مشغول کرده...

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 15:32  توسط راحله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم
یکسره موسیقی شاد مینوازد
شاید از این پس
ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم.....


* نگار یعقوبیان

نوشته های پیشین
شهریور 1388
فروردین 1388
دی 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوند ها
دختری از جنس الماس
یه دنیا آرزو....
((((رویاهای قاصدک))))
همنفس
یه سایبون .... یه نیمکت...
فرصتی نمانده...
کاغذ بی خط
سردستان!
غربت
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
دوستانه
یک فنجان چای داغ
من و مرد در آیینه
می اندیشم ، پس هستم
کوچانه
به امید بودن
مرلین ، پسر خدا
دری؛ بر بلندای هرگز!
دختری از جنس باران
بر آب های نیلی شب
Hard Abusive
قاصدک یا پرستو
بپا نیفتی
نگاه آسمان
نمكدون
پس کوچه های ذهنم
MOB RULES CREMATORY
كوچه وبلاگيها
استاد بسیار گرامی : دکتر منصوری زاده
 

 RSS

BAHAR-20.COM

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست