![]() |
![]() |
|
|
و مدت هاست که عشق مرده.... **** اینو کوفیده بودم به کتابخونه ام .... یه نفر گفت نگو... یادت باشه که خداوند در کلماته.... *** |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 11:43 توسط راحله |
|
|
به نظر شما ها توی تهرون به این بزرگی چند تا لباس یه کم رسمی که با آدم ارتباطم برقرار کنه برای یه آدم که از قضا سایزش هم یه کم - فقط یه کم - کوچیکه پیدا میشه؟!
******
به نظر من که هیچی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 20:37 توسط راحله |
|
|
شنبه 18 شهریور یه وقتا آدم از زجر دادن یه عده لذت می بره .... حتی گاهی وقتا این لذت ممکنه به خود آدم هم لطمه وارد کنه .... ولی ارزشش رو داره.... **** - سلام - سلام - عیدت مبارک! - مرسی!.... کجایی؟! - بیرونم .... اومدیم خرید.... - برگشتین؟! - آره - کی؟! - پنج شنبه... - Eeee..... پس دو روزی میشه.... پس چرا زودتر بهم زنگ نزدی؟!!!!!! **** جالبه... نمی خوای تو سفر مزاحمم بشی؟.... ولی تو زندگیم چی؟! .... به قول رایا شاید خودت بری.... ولی خاطراتت چی؟!؟!؟!؟!؟!...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 20:27 توسط راحله |
|
|
جمعه ۱۷ شهریور
چقدر خوبه که آدم به جایی برسه که دیگه از هیچ کس و هیچ چیز توقعی نداشته باشه..... "خوشحالم..... حالا دیگه واقعا خوشحالم..... چون دیگه ازت بریدم...." |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 10:51 توسط راحله |
|
|
چشمامو می بندم .... برمی گردم به 5 – 4 سال پیش... اون روزا یه دختر دبیرستانی شیطون بودم ... اولین قدمو توی دوستی تو برداشتی ... یادته ؟!... آروم و ظریف ...مثه همین حالا... روز اول مهر بود و من شاکی از این که کلاسم از دوست صمیمیم جدا شده.... آروم و بی صدا اومدی و ازم اجازه گرفتی کنارم بشینی .... بی اعتنا قبول کردم... یه کم که گذشت ... حسابی خودتو تو دلم جا کردی ... یادته ؟! اونقدر صمیمی شدیم که تو ، همون سال روز تولدت یه پاکت بهم سپردی... اون روز گریه کردم... درست یادم نیست که دلیلشو بهت گفتم یا نه ؟!... ولی فقط و فقط به خاطر اون معصومیتی بود که توی اون پاکت جای گرفته بود.... ممکنه الآن این کلمات به نظر فقط چند تا کلمه باشه، ولی برای من یه دنیا مفهوم داره.... هر روز که می گذشت بیشتر حس می کردم دوستت دارم ... هم خودتو و هم شخصیتت رو... با این که جثه ی به نسبت کوچیکی داشتی ولی از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بودی... شخصیتت خود ساخته بود... از این که می دیدم در انجام کارهات تا این حد استقلال داری لذت می بردم و راستشو بخوای تا حدی حسودیم می شد.... روزهای خوب و بد زیادی رو کنار هم گذروندیم... روزهایی سرشار از خاطره... به ازای هر اتفاق خوشی که توی زندگیت می افتاد ، اگه بیشتر از خودت ذوق زده نشدم ، کمتر هم نبود.... خیلی وقتا ، توی بدترین لحظات زندگیم ، در کنارم بودی... وقتی می خواستم حرف بزنم همیشه گوشت شنوا و شونه های کوچیکت پذیرای هق هق هام بود.... – هر چند که هیچ وقت نتونستم و نشد سر روی شونه هات بذارم!!! – همیشه ... همیشه این اجازه رو می دادی که بهت متکی باشم.... دوست کم حرفم!!.... وقتی تو برام حرف می زنی دوست دارم سر و پا گوش بشم و به صدای دلنشینت گوش کنم .... گاهی وقتا فکر می کنم چقدر خوشبختم که خدا آدمی مثه تو رو توی زندگیم قرار داده... اولی که شروع به نوشتن کردم می خواستم ازت گلایه کنم... می خواستم بگم که..... ولی نه.... ارزشش رو نداره..... می دونم میای اینجا و این اراجیف رو می خونی.... می خوام از همین جا .... از این جا که برام خیلی عزیزه ، فریاد بزنم و ازت تشکر کنم.... تشکر به خاطر بودنت.... به خاطر همراهیت توی لحظات تلخ و شیرین زندگیم... تشکر به خاطر همه ی محبتی که خالصانه و صادقانه در حقم داشتی.... دوست گلم ! به خاطر همه چیز متشکرم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 22:49 توسط راحله |
|
|
یه روز گفتم من به یک لیلی محتاجم.... . . . . . . . . . . . . حالا می گم هر لیلیی ٬ لیلی نمیشه! . . . . " شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد" ****** یه دوستی عصری تلفن کرد و گفت حالش خیلی خوبه.... به یه دوست هم تلفن زدم احوال پرسی ٬ حالش اصلا خوب نبود... با خونه دعواش شده بود... ولی من... هنوز هستم.... شاید به دنبال لیلی؟!... کسی ندیدتش؟!
فعلا... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 0:59 توسط راحله |
|
|
گاه مي انديشم ، خبر مرگ مرا با تو چه كسي مي گويد آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي ميشنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را ــ بي قيد
تكان دستت را كه
ــ مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
ــ عجب ! عاقبت مرد !
ــ افسوس!! ... كاشكي مي ديدم!!!
من به خود مي گويم: (( چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ))
حميد مصدق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 17:30 توسط راحله |
|
|
سلام من برگشتم.... بعد از حدود 2 ماه و نیم.... اول از همه کلی خوشحالم که بعد از این همه مدت دوباره می خوام بنویسم... درسته که شاید مدت زیادی رو از دست داده باشم ولی خب توی این غیبت چند ماهه کلی کارای خوب انجام دادم که مهمترینشون کتاب خوندنه... چند تا کتاب خوب خوندم.... راستش رو بخواین یه دوستی ازم پرسید از اینترنت استفاده می کنی؟! گفتم آزه... پرسید چت؟! گفتم نه ! مگه اینترنت فقط چت داره.... گفتم ولی واقعا نحوه استفاده ام از اینترنت به لجن کشیده شد! داشتم خودمو به زور قانع می کردم به جز مواقع ضروری نیام سراغش... اما مثکه نشد... در هر صورت امیدوارم بتونم از این به بعد درست و حسابی حاضر بشم! فعلا... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 16:54 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |