![]() |
![]() |
|
|
حسابي ديرم شده بود... نيم ساعتي از زمان حركت هر روزم گذشته بود... تا جايي كه چشم كار مي كرد از اتوبوس خبري نبود.... در حال كلنجار رفتن با خودم بودم كه امروز رو بايد با تاكسي برم ! که.... " آهان ... " اما نه اين كه واحد نيست.... از اين اتوبوسايي كه واسه خودشون تو شهر مي گردن.... اه .. به خوشكه اين شانس...! ***** " من دارم مي رم تجريش خونه مامانم اينا... هر كي بخواد مي تونه با من بياد.... " اولش يه كم با تعجب نگاش كردم... " نه بليط نمي خواد ! اين گدا بازي ها رو بذارين كنار... خلاصه با ترديد سوار شدم. ****** تا تجريش به هر ايستگاهي كه مي رسيد با اشتياق اين حرفا رو تكرار مي كرد.... و همه هم از اين كه سوار ماشين همچين آدم سرزنده اي اونم صبح اول صبح شدن راضي بودن.... توي را مثه كسايي كه دارن مي رن اردو مدام شعر مي خوند و جك مي گفت.... موقع پياده شدن وقتي مي خواستم اسكناس صد تومني رو بهش بدم ، ديدم حيفه جواب اين همه سرزندگي رو با نشاط ندم.... در حاليكه سعي مي كردم قيافم شور و حالي رو كه اون امروز صبح بهم منتقل كرده بود رو نشون بده ، اسكناسو بهش دادمو گفتم :" از ته دل مي گم ، حلاله حلالتون باشه! " خنديد و گفت :" خدا خيرت بده ! " و دوباره فرياد زد :" فردا هم منتظرم باشين.... حتما ميام!..." ++++++++++ امروزمو اينطوري شروع كردم ... در حاليكه فكر مي كردم با تاخير صبح امروز روز گندي بشه..... ++++++++++ توي امتحاني ميان ترميم.... چند تا مطلب جالب دارم كه اگه حال تايپيدنش بياد مي ذارمشون .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 12:21 توسط راحله |
|
|
زندگی قهقه ی مستانه ی بلبل نیست... هفته ی پیش بارون میومد... با بچه ها رفتیم بیرون.... بارون همیشه منو به وجد میاره.... دور و برمون پر بود از دختر پسرای عاشقی که از کنار هم بودن لذت می بردن... از با هم بودن ٬ در باران بودن... زوج هایی که یا ازدواج کرده بودن ... یا تصمیم به ازدواج داشتن... یا اصلا تو عالم هپروت بودن و به این چیزا فکر نمی کردن..... ولی در هر حال آزادانه با هم بودن.... ******** چرا ما آدما باید قربونی غرور و لجبازیه آدمای احمق دور و برمون بشیم؟! ******** آهای آدما .... بهای با هم بودن چقدره.... هر چی می خواد باشه٬ باشه.... از جون آدم گرون تر؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 11:26 توسط راحله |
|
|
و ملا محمد صدر به همسرش - فاطمه – خبر داد که : - بانوی من ! همسفر سخت ترین آسفار ! امروز ، بزرگان علم و حکمت به همسرت لقب صدر المتآلهین بخشیدند . - و شما ، آقای من در مقامی هستید که بخواهید یا بتوانید ، هیچ بخششی را از سوی هیچ کس جز ذات حق بپذیرید ؟ - آه ... نه ... نه... فروتنی از آن کسی ست که تنی دارد ، و به تن خویش می اندیشد . ضرورت به فرودست کشیده شدن را داشته باشد و گناه از همانجا آغاز می شود که ما موجودیتی را مستقل از وجود حق بپذیریم .....
******* حالا ما چی؟!.... شب وروز می دویم تا یه دکتری مهندسی چیزی پیشوند اسممون باشه.... ما هم برای هر کسی که می خواد حتی شده ۱ درصد هم پیرو این بزرگان بشه دعا می کنیم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 12:57 توسط راحله |
|
|
و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند ، چنان که پاهایش همه فرو تراشیدند و خشک شد ، چنان که اثری نماند ، تا به دستور فرو گرفتند و دفن کردند . و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور ، چنان که شنودم دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند ، چون بشنید ، جزعی نکرد چنان که زنان کنند ، بلکه بگریست به درد ، چنانکه حاضران از درد وی خود گریستند .
" ذکر بر دار کردن حسنک وزیر – تاریخ بیهقی " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 16:46 توسط راحله |
|
|
چرا بعضی چیزا مثه بختک می افتن رو زندگی آدما؟؟؟؟؟؟؟؟.......
چرا هر چی تلاش می کنیم نمی تونیم بعضی چیزا رو از خاطرمون پاک کنیم؟؟!!........................................... + یه عالمه حرف که تو گلوم گیریده و بالا نمیاد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 16:36 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |