تبليغاتX
....§ آی رهگذر ، سلام! §....

نمی دونم تا حالا شده بعد از مدتها کسی رو ببینین که از شدت خوشحالی سر از پا نشناسین؟! ...

چند سال پیش یه دوستی داشتم که داستان کوتاه می نوشت... قشنگ و روون ... با همون زبون ساده ی یه دختر بچه ی - البته از نوع یه کم بزرگ - دبیرستانی... نمی دونم عاشق بود که تا این حد روون و بی پیرایه از لحظه های دوست داشتن و .. می نوشت  یا نه به قول یکی از دوستان که می گفت مگه آدم باید عاشق باشه که بتونه این طوری بنویسه فقط خوب می نوشت....

خلاصه اینکه این دوست ما هم مثه همه ی شاگرد مدرسه ایها رسید به دوست عزیزمون کنکور !! حالا نمی دونم به خاطر حجم زیاد درسا بود یا دلایل دیگه! که خلاصه در بلاگشو تخته کرد...

امروز که بازم اتفاقی بهش سر زدم وقتی دیدم آپدیت کرده واقعا داشتم از خوشحالی پس می افتادم...

حالا همه اینا رو گفتم که بگم٬ دوست از گل بهترم... رایا خانوم می خوام این دفعه از خونه ی خودم بازگشتتو بهت تبریک بگم...

اینم لینک دوست عزیز تر از گل:

http://www.raya-aabi.persianblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 21:43  توسط راحله | 
 

 

 

 

سلاخی می گریست.....

                                به قناری کوچکی دل بسته بود.....

 

 

 

                                                                         *-*--*--*-*-*-

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 13:49  توسط راحله | 
بعد یه غیبت تقریبا یه ماهه ... سلام...

از همه ی کسانی که تو این مدت اومدن و اینجا رو خالی دیدن واقعا عذر می خوام... آخه این بچه بلاگ نویس چشاشو عمل کرده و نباید زیاد به این مانیتوره نیگاه کنه... ولی خب....

از آقا سهیل ممنونم که این قدر با حوصله مطالبمو خوندن و نظرشونو گفتن... همچنین از رادیکال که کلی بابت آخرین ارسالم شاکی شده بود....

شاید اگه یه توضیحی در مورد این مطلب بدم خیلی از ابهامات از بین بره... اول از همه اینکه این مطلب از چند تا لغتنامه از جمله دهخدا برداشته شده ... پس به بنده خرده نگیرید که چرا اسلامو با آیین های ایران باستان قاطی می کنم ... چون اینا برمی گرده به آقایان نویسنده.... در ثانی حالا که خودمونیم باید گفت که فرهنگی که ما الان در میانمون هست یه فرهنگ ایرانی سنتیه.... یعنی حتی زمانی که داریم آداب و رسوم اجدادمون رو به جا میاریم یه خط از اسلام توش وجود داره ... مثلا همین سفره هفت سین که تا این حد با سلیقه میچینیم و برای چیدنش کلی وقت صرف می کنیم ، حتما باید قرآن هم توش باشه.... - حداقل همه دور و بریای من که اینطوری اند - تازه این یه چشمشه... خلاصه اینکه اگه ما ملت با اصل و نسبی هستیم از یه جایی به بعد - یعنی تقریبا از زمان صفویان - اسلام شده یه بخش از فرهنگمون .... به درست و غلطش کاری ندارم ... مهم اینه که شده .... نه می خوام بگم چرا ، نه می خوام بگم باید حذفش کنیم.... فقط می خوام بگم " آهای آدما یادتون نره آریایی هستین...."

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 12:22  توسط راحله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم
یکسره موسیقی شاد مینوازد
شاید از این پس
ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم.....


* نگار یعقوبیان

نوشته های پیشین
شهریور 1388
فروردین 1388
دی 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوند ها
دختری از جنس الماس
یه دنیا آرزو....
((((رویاهای قاصدک))))
همنفس
یه سایبون .... یه نیمکت...
فرصتی نمانده...
کاغذ بی خط
سردستان!
غربت
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
دوستانه
یک فنجان چای داغ
من و مرد در آیینه
می اندیشم ، پس هستم
کوچانه
به امید بودن
مرلین ، پسر خدا
دری؛ بر بلندای هرگز!
دختری از جنس باران
بر آب های نیلی شب
Hard Abusive
قاصدک یا پرستو
بپا نیفتی
نگاه آسمان
نمكدون
پس کوچه های ذهنم
MOB RULES CREMATORY
كوچه وبلاگيها
استاد بسیار گرامی : دکتر منصوری زاده
 

 RSS

BAHAR-20.COM

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست