تبليغاتX
....§ آی رهگذر ، سلام! §....

 

عید همگی مبارک.... امیدوارم سالی خوب و خوش و سرشار از سلامتی داشته باشید....

                                        

                                                   *****

 

قدمت نوروز ، این عیدباستانی به زمان شاهنشاهان هخامنشی می رسد . ولی اطلاع دقیقی از نحوه برگزاری این مراسم در دسـت نیست . قدیمـی ترین سند مستند به زمان شاهنشاهان ساسانی بازمی گردد .

اینطـور نقل می کنند که 25 روز قبل از نوروز در صحن دارالـملک 12 ستون از خشـت خام می ساختند که روی هر ستون گندم، جو، برنج ، باقالی ، کاجیله ، ارزن ، ذرت ، لوبیا ، نخود ، کنجد و ماش می کاشتند . در روز 6 فروردین با موسیقی و شادی و سـرور آنها را برداشـت می کردند و هر محصولی که بهتر بارور شده بود آن سـال در مزارع کشـور  کشت می شد .

ابوریحان بیرونی می گوید : آئین پادشـاهان ساسانی در 5 روز اول فروردین ( نوروز عامه ) اینطور بوده است که شاه در روز اول فروردین مردم را از احسان و نیکوکاری و حضور خود در دربار آگـاه می کرد . در روز دوم اهـل آتشکده ها و دهقانان که از عـامه مردم رفـیع تر بودند جلـوس می کـرد و در روز سوم برای سـواران و مـوبدان بزرگ . در روز چهارم برای افراد خاندان و نزدیکان و خاصان خود و در روز پنجم برای پسر و نزدیکان خویش جـلوس می کرد و به هر یک از آنها در خور رتبه و مقام اکرام و انعام می نمود و از روز 6 فروردیـن به بعد که از ادای حقوق مردم فارغ می شد ، نوروز برای خود او بـود و جز نزدیکـان و اهـل انس و شایستگان به خلوت او راه نداشتند .

در هر یک از ایام نوروز پادشـاه کبوتر سفیـدی را پرواز می داد و در این ایام مقـداری شیـر تازه و خالص و پنیر تازه می خورد و در هر نوروزی برای پادشاه با کوزه ی آهنی یا نقره ای آب می آوردند .

به روایت حـافظ : چون اولین روز فروردین به روز شنبه می افتاد ، پادشاه از یهـودیان چهـار هزار درهم می گرفت . ولی کسی دلیل این کار و این رسم را نمی دانست .

هـم چنین در ایـام نوروز موسیقی های خاصی نواختـه می شد که مختص همان ایـام بوده در بامـداد اولیـن روز فـروردین مـردم به یکـدیگر آب می پاشیـدند و این رسـم در قـرن های نخستین اسلامی نیز رایج بوده است و همین طور هدیه دادن نیز متداول بود .

نویسندگان اسلامی برای علت این امر افسانه های مختلفی نقل کرده اند . هم چنین در شب نـوروز آتش برمی افروختند و این رسـم تا زمان عباسیان نیز در بین النـهرین ادامه یافت و نخستین کسی که این رسم را نهاد هرمز شجاع پسر شاپور اردشیر بابکان است .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 18:58  توسط راحله | 
نظرت چیه؟!

 

به نظر من دیگه واقعا به این می گن رقص مهتاب..... نظر تو چیه؟!

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 23:16  توسط راحله | 

 

در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید " پس تو می خواهی با من گفتگو کنی "

من در پاسخ گفتم " اگر وقت دارید؟! "

خدا خندید : وفت به من بی نهایت است ....

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد

خدا پاسخ داد : کودکیشان

اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند

و بعد پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

بنابراین در حال زندگی می کنند نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنندکه گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند

دست های خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داری ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها دوست دارند فقط نم دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود نیز باید ببخشند

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم !

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید ؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم " همیشه"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 21:36  توسط راحله | 
دختری خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است٬ حلقه زندگی است

 

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ٬ هدر

 

زن پریشان شد و نالید که ای وای

وای ٬ این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و درخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

                        

                                                                           فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 20:6  توسط راحله | 
و من امروز خوشحال ترین آدم روی زمینم .....

آره خوشحال ترین آدم روی زمین ..... آخه امروز روز میلاد منست... و من خانواده ای دارم که بیش از همه دوستشان می دارم... خانواده ای که گرمای مهر مادر و پدری مهربان گرما بخش خانه بزرگ دلمان است.... و امروز بیست و سومین سالگرد پیمانی ست که من و خواهر و برادرم حاصل آنیم.... امروز را بی هیچ دغدغه فکری خوش خواهم بود .... چون میدانم هدیه ای من از آنها دریافت کرده ام در هیچ فروشگاهی یافت نخواهد شد......

و شما هم بدانید که :

دوستی بسته پیچیده به رمان نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد....

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 17:21  توسط راحله | 

راز شقايق


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 21:31  توسط راحله | 
اینم آدرس خونه قبلیم!:

www.raheleh.mihanblog.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 20:25  توسط راحله | 
می گم یه سلام دوباره چون هنوز تو میهن بلاگ پا نگرفته اسباب کشی کردم.....

البته اگه مثه آدمای عاقل قبل از ساختن بلاگ به فکر انتخاب سرور درست و حسابی افتاده بودم٬ الان دم عیدی مجبور به اسباب کشی نبودم....

در هر صورت....

خودم به خودم منزل جدیدمو تبریک می گم و امیدوارم بتونم در اینجا دوستان خوبی پیدا کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 17:53  توسط راحله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم
یکسره موسیقی شاد مینوازد
شاید از این پس
ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم.....


* نگار یعقوبیان

نوشته های پیشین
شهریور 1388
فروردین 1388
دی 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوند ها
دختری از جنس الماس
یه دنیا آرزو....
((((رویاهای قاصدک))))
همنفس
یه سایبون .... یه نیمکت...
فرصتی نمانده...
کاغذ بی خط
سردستان!
غربت
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
دوستانه
یک فنجان چای داغ
من و مرد در آیینه
می اندیشم ، پس هستم
کوچانه
به امید بودن
مرلین ، پسر خدا
دری؛ بر بلندای هرگز!
دختری از جنس باران
بر آب های نیلی شب
Hard Abusive
قاصدک یا پرستو
بپا نیفتی
نگاه آسمان
نمكدون
پس کوچه های ذهنم
MOB RULES CREMATORY
كوچه وبلاگيها
استاد بسیار گرامی : دکتر منصوری زاده
 

 RSS

BAHAR-20.COM

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست