تبليغاتX
~~~~آی رهگذر ، سلام~~~~

 

چشمهايش....

 

ميگی احساسات آدما از چشماشون نمايون ميشه... ميگی مردمكاشون ميلرزن... وقتی ميترسن....وقتی مضطربن... وقتی عاشقن.... و وقتي متنفر ميشن....

 

***

بعد 7-8 ماه اولين باری كه به چشماش نگاه كردم ميلرزيدن....

وقتی روز سالگرد آشناييمون زنجيرمو مينداخت گردنم چشماش ميلرزيد....

و وقتی گفت همه ی دنياشم و حاضره پيشم باشه حتی اگه فقط يه هفته ی ديگه فرصت داشته باشيم.....

 

روز آخر هم وقتی بسته ی كادوپيچ شده ی هديه تولدم رو به دستم ميداد باز هم چشماش ميلرزيد....

بعد اين همه مدت هنوز هم نميدونم اينبار هم از عشق بود يا.....؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 22:18  توسط راحله | 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد به جویباری که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر میکردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به ارمغان می آورند به مادر که در آیینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود می آیم ، می آیم ، می آیم و آستانه پر از عشق میشود و من در آستانه به آنها که دوست میدارند و دختری که هنوز آنجا ، در آستانه پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد......
+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 1:21  توسط راحله | 

 

 

 

-         تو يه آدم بي فكر‌‌‌‌ِ بي منطقِ خودخواهي.... تو لياقتت خيلي كمتر از اونه كه بشه            فكرشو كرد.... تو حتي لياقت نداشتي آدم بخواد بهت فكر كنه ..... تو در حدي نبودي كه من بخوام براي آيندم رو تو سرمايه گذاري كنم....

 

-         من...

 

-         ديگه حرف نزن... ديــــــــگه حرف نزن... تو درست ميگي... از اول هم تو درست ميگفتي... اصلا هميشه درست ميگفتي....

 

-         آخه...

 

-         آخه نداره... تقصير خودمه... تو فقط بلدي خوب حرف بزني... تو كه ميخواستي اينا رو امشب بهم بگي چرا ديشب اونطور كردي؟! پس كجا رفت عشق من عشق من گفتنات؟!؟! به همين زودي يادت رفت؟!!! مگه تو نبودي ميگفني عمرمي...نفسمي... پس چرا هنوز نفس ميكشي؟! هان؟! چــــــرا؟!

 

-         هنوزم...

 

-    هنوزم چي؟!!! (هه!!! ) هنوزم هستي؟! آره؟! ميخواي اينو بگي؟! ......نه!... نيستم!!...شايدم خيلي وقت باشه كه نباشم!.... چند وقته منو بازيچه خودت قرار دادي؟!!! من ملعبه دست شما نبودم خانوم!!!!

 

 

نفس نفس ميزد.... دختر نمي دونست اين از خشمه يا از ناراحتي.... در هر صورت راهي رو شروع كرده بود كه بايد تا آخرش ميرفت.... راهي كه از مدت ها پيش در صدد انتخابش بود... دير يا زود بايد اين اتفاق مي افتاد... آلان بهتر از 1 ماه ديگه بود... خيلي بهتر.... توي اين بازي مسخره يكي بايد آدم بده صحنه ي آخر باشه.... هر دوشون از مدت ها پيش به اين نتيجه رسيده بودن ، ولي خيلي چيزا اين وسط بود كه نمي ذاشت... يعني اجازه نميداد... اونقدر براي هم عزيز بودن كه دلشون نميومد صحنه آخر رو بازي كنن.... مدت ها بود داشتن بازي رو كش ميدادن كه به صحنه آخر نرسه... صحنه آخر يعني پايان.... يعني خداحافظي... خداحافظي با همه ي خوبي ها و قشنگي ها.... با همه ي مهربوني ها....

و حالا آدم بده ي صحنه ي آخر اون بود... خيلي با خودش كلنجار رفت... خيلي... درد بود... رنج بود.... نه!! عذاب بود... داشت به چيزايي متهم ميشد كه هرگز حتي بهشون فكر هم نكرده بود... اون يكطرفه به قاضي ميرفت..... چرا فكر ميكرد خودخواهيه؟!؟!؟!....

 

 

-         تو برام خيلي با ارزش بودي!!! خيلي!... به زندگيم روح ميدادي... خورشيد من هر روز به ياد تو طلوع ميكرد... مي فهمي چي ميگم؟!... هنوزم هستي!!! خيلي وقت بود كه به چنين لحظه اي فكر ميكردم... به اينكه ... ولي نميخواستم من كاري بكنم.... نمي خواستم تو رو ، گل قشنگمو ، عزيز دلمو... نه!!! ولش كن! ! ! حالا هم پيش وجدانم سربلندم.... حالا ميتونم سرمو بالا بگيرم و بگم من تا آخرين لحظه به پاش وايستادم... تا آخرين لحظه....

 

-         فقط ميتونم بگم متاسفم... ما خيلي وقت پيش در اين باره حرفامونو زديم... ما نميتونيم در كنار هم... من نميتونم تو رو خوشبخت كنم.... آرزو هاي من با تو پا نميگيره....

 

-         خب ايشاا... ميري با يكي كه آرزو هات باهاش پا بگيره... حالا هم اينا رو براي توجيه خودت ميگي....باشه بگو... هر قدر كه ميخواي بگو... اگه گفتن اين چرنديات راحتت ميكنه بگو... گوش ميكنم....

 

-         ....

 

-         ...

 

-         (دختر) همين... اميدوارم هر جا با هركس هستي خوشبخت باشي... خداحافظ...

 

-         ...

 

-         ...

 

-         ...

 

-         ...

                                                  

***

 

و باز هم سكوت ... هر دو خوب ميدونستند اين آخرين باريه كه حتي صداي نفس هاي همديگه رو ميشنون...

تو لجاجت قطع كردن گوشي هم بايد يكي پيش قدم ميشد...

دختر پلك هاشو محكم بهم فشار ميداد تا اشكي كه توي چشماش بود بيرون بياد به آرامي زير لب خداحافظي گفت و گوشيو گذاشت.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 14:37  توسط راحله | 

بهش گفتم چرا اینطوری میکنی؟! میدونی داری اذیتم میکنی؟!

گفت : دوستت دارم!!

گفتم پس چرا اینطوری میکنی؟

گفت : دوستت دارم!!

گفتم میدونی هر بار که اینطور میشه با خودم میگم یعنی میفهمه هر بار از عشق و علاقه ام بهش کم میشه؟!!

گفت : دوستت دارم!!

گفتم این چه جور دوست داشتنه که با ته سیگار ثابت میشه ؟!؟!

گفت : نمی دونی چقدر دوستت دارم!!

گفتم چرا نمی دونم؟! خوب هم میدونم!! به اندازه همه ی تاول های دست و پاهام دوستم داری!! خیلی زیاده ! نه؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 15:13  توسط راحله | 

 

گاهي اوقات آدما شايد از روي نادوني بقيه رو وادار به انجام كاري بكنند... گاهي اوقات آدما با بي رحمي تمام اعمال به ظاهر منطقي خودشونو به ديگران ديكته مي كنند و از بقيه توقع انجام همان ها رو دارن... گاهي وقتا آدما چنان بقيه رو براي انجام ندادن خيلي چيزها محكوم مي كنن كه حق و حقوق طرف رو از ياد مي برن... گاهي وقتا آدما اونقدر بي رحمن كه....

گاهي وقتا ...

گاهي وقتا....

گاهي وقتا بقيه فراموش مي كنن كه شايد آدما اونقدر اونا رو دوست دارن كه حتي در ذهن كوچيكشون هم نمي گنجه حرفاشون موجب آزار بقيه بشه....

بقيه نمي خوايد خودتونو جاي آدما بذاريد؟!

گاهي وقتا آدما اونقدر به بقيه عشق مي ورزن كه حاضرن به خاطرشون درد زخم تيز ترين ناخن ها رو روي روحشون تحمل كنن و بعدها هم با هر مرهمي كه روي زخماشون مي ذارن به ياد عشقي بيفتن كه باعث و باني اين زخما بوده...

اينجاست كه فرق بقيه با آدما معلوم ميشه... البته اين فقط و فقط نظر آدماست بدون اينكه بدونن بقيه نظرشون چيه؟!!!

كاش آدما رو به همين راحتي متهم نمي كرديم!!!!

كاش برداشت هاي شخصيمونو از اعمال آدما و بقيه نديد ميگرفتيم!!!!!!!

كاش بقيه آدما رو مي فهميدن و آدما بقيه رو !!!!

كاش هر دوشون ياد بگيرن هرگز معجزه حرف رو از ياد نبرن!!!!

كاش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0:12  توسط راحله | 
 

بغض

سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ... خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه ... خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ... خيلي سخته که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که عشق رو از نگاه کسي بخوني ، اما نتونه بهت بگه ....

*****

بعد از مدتها غیبت این پست رو که از این خزعبلات مسنجر بود رو ميذارم..... نمي دونم ، ولي يه جورايي به حال و اوضاع الانم ميخوره...

*****

راستي كلي ممنون از دوستاي عزيزي كه حتي در مدت غيبتم هم از اين كوچه گذر ميكردند....

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 11:13  توسط راحله | 

آنچه اصل است همیشه از دیده نهان است.....روزها را با بی تابی به عصر میرساندیم تا سر ساعت ۵ همدیگر را ملاقات کنیم ، دست همدیگر را بگیریم و چشم در چشم هم دوخته زیر سایه درختان قدم بزنیم .

 

جریان از روزی شروع شد که گفت با خود عهد کرده هر روز اول اسم مرا روی تنه ی درختان سر راهمان بنویسد .

 

از آن روز به بعد تمام طول راه دنبال سنگی میگشت تا روی تنه ی درختان حرف اول اسم مرا بکند . دیگر آنقدر سرگرم این کار شده بود که حتی وقتی در نیمه راه از او جدا میشدم اهمیتی نمیداد . روزها همین طور پشت سر هم سپری میشدند تا اینکه بعد از گذشت سالها هنوز هم هر وقت سر ساعت ۵ از همان خیابان رد میشوم ، بیرمردی را میبینم که با هیجان خاصی مشغول کندن اسمی روی تنه ی درختان است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 10:29  توسط راحله | 
 

?!

به نظرت اصولا رابطه ی مستقیمی بین سایز بینی و مقدار هوای مورد تنفس وجود داره؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 16:45  توسط راحله | 
دچار نوعی حس بی حسی شدم....

نمیدونم تا چه حد میتونین بفهمین چی میگم؟!

نسبت به همه چیزها و کسانی که یک روز بهشون عشق میورزیدم ، بی تفاوتم !! یا شاید هم کمتر از اون... خیلی کمتر از اون!!!

امیدوارم این حالتم تا قبل از اونکه نتایج جبران ناپذیری بوجود بیاره از بین بره!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 16:58  توسط راحله | 
با اجازه آقا محسن!!!

 

 

ساعتها!!!

را بگذارید

بخوابند

.........!!!

بيهوده زيستن رابه شمردن

                                      نيازي!!

            نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:36  توسط راحله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام

من راحله ! دانشجوی رشته کامپیوتر هستم! البته فقط اسم این رشته رو یدک می کشم چون نه علاقه ای به این رشته دارم و نه دیگه اصلا یادم میاد که چرا انتخاب بیست و سومم این رشته بوده؟!


به امید او...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
دختری از جنس الماس
یه دنیا آرزو....
((((رویاهای قاصدک))))
همنفس
یه سایبون .... یه نیمکت...
فرصتی نمانده...
کاغذ بی خط
سردستان!
غربت
نغمه ی اشک مرا گوش خدا می شنود
دوستانه
یک فنجان چای داغ
من و مرد در آیینه
می اندیشم ، پس هستم
کوچانه
به امید بودن
مرلین ، پسر خدا
دری؛ بر بلندای هرگز!
دختری از جنس باران
بر آب های نیلی شب
Hard Abusive
قاصدک یا پرستو
بپا نیفتی
نگاه آسمان
نمكدون
پس کوچه های ذهنم
MOB RULES CREMATORY
كوچه وبلاگيها
استاد بسیار گرامی : دکتر منصوری زاده
 

 RSS