![]() |
![]() |
|
|
من و همیشگی باران
من و انبساط تنهایی من و سخت انتظاری به انتهای سکوت ، و سفر ترانه ی تلخ تکرار تولد ، چه بار پر وهمی! من رفته ام و تو نیستی..... *گونه های خیس ترنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:25 توسط راحله |
|
|
حس عمیق خستگی...
حس عمیق سرگردونی... حس عمیق خستگی از سردرگمی.... و نیاز مفرط به تنهایی که متاسفانه هیچ کس نمیخواد بهش احترام بذاره!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:19 توسط راحله |
|
|
گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی من که دیدن ندارم... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی ببینی که چی؟! من دیگه اون آدمی که تو میشناختی نیستم..... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی من الآن سر تا پا نفرتم... همه ی وجودم نفرته و می خوام این نفرت رو بین همه پخش کنم.... گفتم من میخوام ببینمت.... گفتی..... **** گفتی میخوام آخرین خاطره ات از من همون آدمی باشه که تونست یه روز خوب و شاد رو برات بسازه باشه... گفتی کابوس گریه هاش ۳ ساله که شب و روزعذابت میده...نمیخوای گریه های منم کابوس شبهای تارت بشه.... ******* گفتی کجایی؟ گفتم جهنم! گفتم آدم شکسته که دیدن نداره!!!.... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم دلم شکست.... فکر میکردم برات خیلی مهم تر از این حرفا باشم..... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم دیگه مهم نیست... نمیخوام گریه هام کابوست بشه.... گفتی من میخوام ببینمت.... گفتم..... ********** اومدی ...حرف زدی... حرف زدم... حرف زدیم.... میخواستم کمکت کنم... میخواستم دستتو بگیرم... میخواستم چشاتو باز کنم... میخواستم..... و چه احمق بودم که فکر میکردم توانستم.......... چرا؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:1 توسط راحله |
|
|
تو که رفته بودی؟! آره! این منم که میگم!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 دی1387ساعت 11:29 توسط راحله |
|
تو رو خدا یه کم هم به فکر من باشید!!!بد موقعیه الان!! امتحان دارم!!! می فهمی چی میگم!!! ***************** زپرشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید!!!! تو بد مخمصه ای گیر کردم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 18:10 توسط راحله |
|
|
کسی چه می داند شاید ، این قدرھمدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح ھم نمی نشستیم . کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید، این قدر به ھم نزدیک نبودیم !
**ناظم حکمت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 دی1387ساعت 18:56 توسط راحله |
|
|
این خیلی بده که آدم اونقدر درگیر روزمرگی هاش بشه که نتونه حتی برای سالگرد عزیز از دست رفته اش هم سر مزارش بره!! گرچه مزارش فقط یه یادبوده !!! مهم اینه که با منه ! در تمام لحظه های خوشی و نا خوشی!!!
گاهی فکر میکنم یعنی اونقدری که من این ور بهش فکر میکنم اونم به یاد من میفته؟! یا شایدم اونقدر اونجا دورش شلوغ شده که ..... تو این جند روز خیلی -با بهانه های عجیب غریب - یادش کردم!!!! تو سالن مطالعه بودم که دوستم بهم توت خشک تعارف کرد...همین که مشغول کارم بودم دست بردم و یکیشو گذاشتم دهنم!!! بی اختیار چشمامو بستمو طعم خوش روزای کودکی رو مزمزه کردم!!!! روزایی که یواشکی به مخزن توت خشک هاش دستبرد میزدیمو یه مشت کش میرفتیمو از ترس اینکه مچمونو بگیرن همه شو میذاشتیم تو دهنمون!!!! طعم روزهایی که بود... روزهایی که به سادگی چنان بیتفاوت از کنارشون گذر کردم که هرگز فکر نمیکردم شاید روزی برسه که اینطور حسرتشونو بخورم!!!! مطمئنم که هرگز این بار به این راحتی ها از دست نمیدادمش!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:51 توسط راحله |
|
|
ميگی احساسات آدما از چشماشون نمايون ميشه... ميگی مردمكاشون ميلرزن... وقتی ميترسن....وقتی مضطربن... وقتی عاشقن.... و وقتي متنفر ميشن.... *** بعد 7-8 ماه اولين باری كه به چشماش نگاه كردم ميلرزيدن.... وقتی روز سالگرد آشناييمون زنجيرمو مينداخت گردنم چشماش ميلرزيد.... و وقتی گفت همه ی دنياشم و حاضره پيشم باشه حتی اگه فقط يه هفته ی ديگه فرصت داشته باشيم..... روز آخر هم وقتی بسته ی كادوپيچ شده ی هديه تولدم رو به دستم ميداد باز هم چشماش ميلرزيد.... بعد اين همه مدت هنوز هم نميدونم اينبار هم از عشق بود يا.....؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 22:18 توسط راحله |
|
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
به جویباری که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به ارمغان می آورند
به مادر که در آیینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
می آیم ، می آیم ، می آیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانه پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 بهمن1386ساعت 1:21 توسط راحله |
|
|
- تو يه آدم بي فكرِ بي منطقِ خودخواهي.... تو لياقتت خيلي كمتر از اونه كه بشه فكرشو كرد.... تو حتي لياقت نداشتي آدم بخواد بهت فكر كنه ..... تو در حدي نبودي كه من بخوام براي آيندم رو تو سرمايه گذاري كنم.... - من... - ديگه حرف نزن... - آخه... - آخه نداره... تقصير خودمه... تو فقط بلدي خوب حرف بزني... تو كه ميخواستي اينا رو امشب بهم بگي چرا ديشب اونطور كردي؟! پس كجا رفت عشق من عشق من گفتنات؟!؟! به همين زودي يادت رفت؟!!! مگه تو نبودي ميگفني عمرمي...نفسمي... پس چرا هنوز نفس ميكشي؟! هان؟! چــــــرا؟! - هنوزم... - هنوزم چي؟!!! (هه!!! نفس نفس ميزد.... دختر نمي دونست اين از خشمه يا از ناراحتي.... در هر صورت راهي رو شروع كرده بود كه بايد تا آخرش ميرفت.... راهي كه از مدت ها پيش در صدد انتخابش بود... دير يا زود بايد اين اتفاق مي افتاد... آلان بهتر از 1 ماه ديگه بود... خيلي بهتر.... توي اين بازي مسخره يكي بايد آدم بده صحنه ي آخر باشه.... هر دوشون از مدت ها پيش به اين نتيجه رسيده بودن ، ولي خيلي چيزا اين وسط بود كه نمي ذاشت... يعني اجازه نميداد... اونقدر براي هم عزيز بودن كه دلشون نميومد صحنه آخر رو بازي كنن.... مدت ها بود داشتن بازي رو كش ميدادن كه به صحنه آخر نرسه... صحنه آخر يعني پايان.... يعني خداحافظي... خداحافظي با همه ي خوبي ها و قشنگي ها.... با همه ي مهربوني ها.... و حالا آدم بده ي صحنه ي آخر اون بود... خيلي با خودش كلنجار رفت... خيلي... درد بود... رنج بود.... نه!! عذاب بود... داشت به چيزايي متهم ميشد كه هرگز حتي بهشون فكر هم نكرده بود... اون يكطرفه به قاضي ميرفت..... چرا فكر ميكرد خودخواهيه؟!؟!؟!.... - تو برام خيلي با ارزش بودي!!! خيلي!... به زندگيم روح ميدادي... خورشيد من هر روز به ياد تو طلوع ميكرد... مي فهمي چي ميگم؟!... هنوزم هستي!!! خيلي وقت بود كه به چنين لحظه اي فكر ميكردم... به اينكه ... ولي نميخواستم من كاري بكنم.... نمي خواستم تو رو ، گل قشنگمو ، عزيز دلمو... نه!!! ولش كن! ! ! حالا هم پيش وجدانم سربلندم.... حالا ميتونم سرمو بالا بگيرم و بگم من تا آخرين لحظه به پاش وايستادم... تا آخرين لحظه.... - فقط ميتونم بگم متاسفم... ما خيلي وقت پيش در اين باره حرفامونو زديم... ما نميتونيم در كنار هم... من نميتونم تو رو خوشبخت كنم.... آرزو هاي من با تو پا نميگيره.... - خب ايشاا... ميري با يكي كه آرزو هات باهاش پا بگيره... حالا هم اينا رو براي توجيه خودت ميگي....باشه بگو... هر قدر كه ميخواي بگو... اگه گفتن اين چرنديات راحتت ميكنه بگو... گوش ميكنم.... - .... - ... - (دختر) همين... اميدوارم هر جا با هركس هستي خوشبخت باشي... خداحافظ... - ... - ... - ... - ... *** و باز هم سكوت ... هر دو خوب ميدونستند اين آخرين باريه كه حتي صداي نفس هاي همديگه رو ميشنون... تو لجاجت قطع كردن گوشي هم بايد يكي پيش قدم ميشد... دختر پلك هاشو محكم بهم فشار ميداد تا اشكي كه توي چشماش بود بيرون بياد به آرامي زير لب خداحافظي گفت و گوشيو گذاشت..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 14:37 توسط راحله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
به بهانه یک دوست داشتن ساده
قلبم یکسره موسیقی شاد مینوازد شاید از این پس ساعتم را روی تیک تاک قلبم تنظیم کردم..... * نگار یعقوبیان |